...بی انتها


می گذرم از میان رهگذران،مات
می نگرم در نگاه رهگذران،کور
این همه اندوه در وجودم و من لال
این همه غوغاست در کنارم و من دور!

دیگر،در قلب من،نه عشق نه احساس
دیگر،در جان من،نه شور نه فریاد
دشتم،اما در او نه ناله ی مجنون!
کوهم،اما در او نه تیشه ی فرهاد!

هیچ نه انگیزه ای،که هیچم،پوچم!
هیچ نه اندیشه ای،که سنگم،چوبم!
همسفر قصه های تلخ غریبم.
رهگذر کوچه های تنگ غروبم.

آن همه خورشید ها که در من می سوخت،
چشمه ی اندوه شد ز چشم ترم ریخت!
کاخ امیدی که برده بودم تا ماه،
آه،که آوار غم شد و به سرم ریخت!

زورق سرگشته ام که در دل امواج
هیچ نبیند،نه ناخدا،نه خدا را
موج ملالم که در سکوت و سیاهی
می کشم این جان از امید جدا را

می گذرم از میان رهگذران،مات
می شمرم میله های پنجره ها را
می نگرم در نگاه رهگذران،کور
می شنوم قیل و قال زنجره ها را.

 


"فریدون مشیری"

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢۳| ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ| توسط شبنم| نظرات ()

تولد انسان روشن شدن کبریتی است
و مرگش خاموشی آن!
بنگر در این فاصله چه کردی؟!!
گرما بخشیدی...؟!
یا سوزاندی...؟!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢۳| ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ| توسط شبنم| نظرات ()

یک پزشک و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند.
مهندس رو به پزشک کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟
پزشک که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. مهندس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم. پزشگ مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد.
این بار،مهندس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ۵٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت پزشک را پاره کرد و رضایت داد که بامهندس بازى کند.
مهندس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» پزشک بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به مهندس داد.
حالا نوبت خودش بود. پزشک گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائین می‌آید ۴ پا؟» مهندس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز به درد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.
بالاخره بعد از ۳ ساعت، پزشک را از خواب بیدار کرد و ۵٠ دلار به او داد.
پزشک مؤدبانه ۵٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. مهندس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» پزشک دوباره بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد، دست در جیبش کرد و ۵ دلار به مهندس داد و رویش را برگرداند و خوابید.

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٢۳| ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ| توسط شبنم| نظرات ()















قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت